تبليغاتX
در مسیر اندیشیدن -

دو

صورتش از سردی خزان درشت و سیاه می نمود به دیوار تکیه داده بود کلاه سفیدش چرکین و کناره آن سیاه شده بود یک دستش را بالای هردو زانو گذاشته بود و ترق ترق تسبیح صندورسش را می چرخاند و زیر لب چیزی می گفت. چندین بار به سایه دیوار نگاه کرد دستش را به پیشانی گرفته و برچشمش سایه انداخت به آفتاب نگاه کرد و دلش آرام نمی گرفت ساعت جیبی اش را که به کاج دکمه واسکت اش با زنجیری زردو رنگ رفته ای بسته بود از جیب بیرون کرد. با خود گفت هنوز دوازده نشده باش آستا آستا بروم شاید آجه گگ امروز نان و چای را کم وختر بته.

پیره مرد آهسته رفت . ترنگ ترنگ زنگ بایسکل و سر صدای بچه ها اذیتش می کرد رویش را چرخاند تا به بایسکل را ن را که هی زنگ بایسکل را می فشارد فحش بدهد، دید نواسه اش است مقابل اش ایستاد صدایش گیر کرده بود گریه می کرد با صدای بریده بریده گفت با ... بابه بابه زود بیا بی بی ام سکته کرده .

زمستان ۸۶

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:44  توسط تواب |