تبليغاتX
در مسیر اندیشیدن - … از ني زار هستم.

به عجله از تكسي پياده شد از اول صف تا آخر را نگاه كرد چي وضعيت هست خيلي دير رسيدم مردم چي قدر وقت رسيده .

آهسته آمد پهلويم نشست و دامنش را بالاي زانوي هايش كشيد گفت.

چند بجه فورم ميته؟

 نو بجه .

خيلي دير هست تا او وقت بايد سر پاي بنشينم ؟ پاهاي ما كه شخ ميشه.

گفتم چي كنيم مجبوريم.

ويزه هم امروز ميته.

نه يك روز بعدش

مه شنيدم كه هموروز ميته

نه حالا او قانون نيست.

آرام نگاهم كرد بعد دستانش را زير بغل برد تا گرم شود، چند تار ريش روي چانه اش بود چشم هاي گندمي داشت باد سرد خزان پوست رويش را گرك كرده بود اندامش لاغر مي نمود بعد از رد و بدل چند كلمه.

گفت از ني زار هستم از ني زار مالستان

گفتم كويته ميري خانه اونجاست ؟

نه

پس چي مي كني

خانه دوستا بروم ، يك پسر كاكا دارم اونجا ، عجب ديوانه هست ده اي وقت ايران ميره اوهم با فاميل بروم مانع شوم اي رقم آدم را ها بايد ديوانه گفت.

مي گفت كاش امروز ويزه هم بدهد خيلي دير ميشه اوداري مانده و مه هم ده مسافرخانه

توضيع فورم ساعت 7:40 شروع شد اول صف زنان تمام شد بعد هم صف مرد ها پنچ پنج نفر به طرف كلكينچه اطاقعي كه در نبش قرار داشت و ميليه هاي در مقابل آن براي صف كردن بود مي رفتند.

از ميان صف سرو صدا هاي بلند مي شد او بيادر بي نوبتي نكو ، او بيادر مردم نصف شو آمده.

رمضان كه خيلي با حوصله و خونسرد بود مي گفت خوب چي فرق مي كرد پس يا پيش نوبت خو ميرسه

اي مردم ايقدر بي حوصله هستند مه كه تمام كشت و كارم مانده چي بگويم.

باز مي گفت تا سه شنبه اگه ويزه بته خيلي دير هست

فورم ام را خانه پري مي كني

بلي

خو خدا تو را خير بته يادت بگير از مه ره تو پر كني

گفتم چشم

وقتي فورم گرفتيم رهايم نمي كرد بيا اول از مه ره پر كو

از ريشش كش مي كرد و خنده مي كرد از گرفتن فورمه خيلي خوش شده بود

اينه كارم شد فورم را از من گرفت من كه بايد از چند نفر ديگر را هم بايد پر مي كردم او از من زودتر رفت.

 

 

 

 

تواب:

 ميزان 86 كابل
نكته : البته داستان هاي كوتاه و ساير نوشته هايم را كه در اين روز ها با ذكر تاريخ آن مي نويسم نوشته هايي است مال چند وقت قبل . و تشكر مي كنم از
استاد نهايت گرامي ام آقاي داود ناجي كه به من شريني واژه ها را آموخت . اين نوشته هاي تمريني در كلاس نگارش استادم بود .
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:43  توسط تواب |