![]() |
![]() |
|
|
فکر نمی کرد من باشم حیران نگاهایش را به من دوخته بود با سکوت پر معنی ای در مقابلم ایستاد، هیچگاه اینطور ندیده بودمش می لرزید اما باز هم ایستاده بود.جاکت گل گلی اش را پوشیده بود ، چادر آبی اش که کوچک می نمود موهای باز اش معلوم میشد. حرف نمی زد لب خند توام با اشکش او را خوشحال می نمایاند دستانش که با نخ کوتاهی بازی می کرد از هم جدا شد، آرام دور گردنم حلقه زد. دهنش را آهسته نزدیک کوشم رساند، گفت خوش آمدی دیر کردی دیگه از پیشم دور نشی . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:33 توسط تواب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گرنمیتوانی بالا بروی
سیب باش تا افتادنت اندیشه ای را بالا ببرد |
| پیوندهای روزانه |
|
روزنامه 8 صبح آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|