![]() |
![]() |
|
|
سلام دوستان!
این شعر از وب لاگ قراضه گرفته شده ُ بسیار جالب و خواندنی بود خواستم من هم این شعر شان را با ذکر منبع اش در وبلاگم بگذارم من تو او من درس مي خوانم تو درس مي خواني او سر چهار راه آدامس مي فروشد من شام مي خورم تو رستوران مي روي او گرسنه است من به ييلاق مي روم تو با دهمه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيدوستانت او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تميز مي كند من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم تو ماهيانه ات را از مادرت مي گيري او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند من پدرم را دوست دارم تو مادرت را دوست مي داري او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند پدر من مادرم را دوست دارد پدر تو به مادرت عشق مي ورزد او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري او 6 برادر و 3 خواهر دارد برادر من دانشگاه مي رود خواهر تو دبيرستاني است او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ... من عاشق شده ام تو مي داني عشق چيست او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است من آن لاين هستم تو آن لاين هستي او بي نان است من از سياست متنفرم تو سياست را دوست داري او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد من تابستان را دوست دارم تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز دارد تفريح من گوش دادن به موسيقي است تفريح تو ديدن فيلمي است تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است من از زندگي ام راضي نيستم تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب من او را ديده ام تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي او براي ما حقيقتي تلخ است او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟ او علت است يا معلول ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 11:4 توسط تواب |
|
|
دو صورتش از سردی خزان درشت و سیاه می نمود به دیوار تکیه داده بود کلاه سفیدش چرکین و کناره آن سیاه شده بود یک دستش را بالای هردو زانو گذاشته بود و ترق ترق تسبیح صندورسش را می چرخاند و زیر لب چیزی می گفت. چندین بار به سایه دیوار نگاه کرد دستش را به پیشانی گرفته و برچشمش سایه انداخت به آفتاب نگاه کرد و دلش آرام نمی گرفت ساعت جیبی اش را که به کاج دکمه واسکت اش با زنجیری زردو رنگ رفته ای بسته بود از جیب بیرون کرد. با خود گفت هنوز دوازده نشده باش آستا آستا بروم شاید آجه گگ امروز نان و چای را کم وختر بته. پیره مرد آهسته رفت . ترنگ ترنگ زنگ بایسکل و سر صدای بچه ها اذیتش می کرد رویش را چرخاند تا به بایسکل را ن را که هی زنگ بایسکل را می فشارد فحش بدهد، دید نواسه اش است مقابل اش ایستاد صدایش گیر کرده بود گریه می کرد با صدای بریده بریده گفت با ... بابه بابه زود بیا بی بی ام سکته کرده . زمستان ۸۶ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:44 توسط تواب |
|
|
به عجله از تكسي پياده شد از اول صف تا آخر را نگاه
كرد چي وضعيت هست خيلي دير رسيدم مردم چي قدر وقت رسيده . آهسته آمد پهلويم نشست و دامنش را بالاي زانوي هايش
كشيد گفت. چند بجه فورم ميته؟ نو بجه . خيلي دير هست تا او وقت بايد سر پاي بنشينم ؟ پاهاي
ما كه شخ ميشه. گفتم چي كنيم مجبوريم. ويزه هم امروز ميته. نه يك روز بعدش مه شنيدم كه هموروز ميته نه حالا او قانون نيست. آرام نگاهم كرد بعد دستانش را زير بغل برد تا گرم
شود، چند تار ريش روي چانه اش بود چشم هاي گندمي داشت باد سرد خزان پوست رويش را گرك
كرده بود اندامش لاغر مي نمود بعد از رد و بدل چند كلمه. گفت از ني زار هستم از ني زار مالستان گفتم كويته ميري خانه اونجاست ؟ نه پس چي مي كني خانه دوستا بروم ، يك پسر كاكا دارم اونجا ، عجب
ديوانه هست ده اي وقت ايران ميره اوهم با فاميل بروم مانع شوم اي رقم آدم را ها
بايد ديوانه گفت. مي گفت كاش امروز ويزه هم بدهد خيلي دير ميشه اوداري
مانده و مه هم ده مسافرخانه توضيع فورم ساعت 7:40 شروع شد اول صف زنان تمام شد
بعد هم صف مرد ها پنچ پنج نفر به طرف كلكينچه اطاقعي كه در نبش قرار داشت و ميليه
هاي در مقابل آن براي صف كردن بود مي رفتند. از ميان صف سرو صدا هاي بلند مي شد او بيادر بي
نوبتي نكو ، او بيادر مردم نصف شو آمده. رمضان كه خيلي با حوصله و خونسرد بود مي گفت خوب چي
فرق مي كرد پس يا پيش نوبت خو ميرسه اي مردم ايقدر بي حوصله هستند مه كه تمام كشت و كارم
مانده چي بگويم. باز مي گفت تا سه شنبه اگه ويزه بته خيلي دير هست فورم ام را خانه پري مي كني بلي خو خدا تو را خير بته يادت بگير از مه ره تو پر كني گفتم چشم وقتي فورم گرفتيم رهايم نمي كرد بيا اول از مه ره پر
كو از ريشش كش مي كرد و خنده مي كرد از گرفتن فورمه
خيلي خوش شده بود اينه كارم شد فورم را از من گرفت من كه بايد از چند
نفر ديگر را هم بايد پر مي كردم او از من زودتر رفت. تواب: نكته : البته داستان هاي كوتاه و ساير نوشته هايم را كه در اين روز ها با ذكر تاريخ آن مي نويسم نوشته هايي است مال چند وقت قبل . و تشكر مي كنم ازاستاد نهايت گرامي ام آقاي داود ناجي كه به من شريني واژه ها را آموخت . اين نوشته هاي تمريني در كلاس نگارش استادم بود . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:43 توسط تواب |
|
|
فکر نمی کرد من باشم حیران نگاهایش را به من دوخته بود با سکوت پر معنی ای در مقابلم ایستاد، هیچگاه اینطور ندیده بودمش می لرزید اما باز هم ایستاده بود.جاکت گل گلی اش را پوشیده بود ، چادر آبی اش که کوچک می نمود موهای باز اش معلوم میشد. حرف نمی زد لب خند توام با اشکش او را خوشحال می نمایاند دستانش که با نخ کوتاهی بازی می کرد از هم جدا شد، آرام دور گردنم حلقه زد. دهنش را آهسته نزدیک کوشم رساند، گفت خوش آمدی دیر کردی دیگه از پیشم دور نشی . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:33 توسط تواب |
|
|
سلام دوستان!
درست نمی دانم چندمین بار است که برای انداختن مطالب وبلاگ می سازم یک مطلب یا دو مطلب که می نوشتم خسته می شدم و وبلاگ فراموش می شد راستش حتی آدرس وبلاگ های قبلی ام فراموش شده . خوب این بار جدی تصمیم گرفتم تا چیزی بنویسم و آدرس وبلاگم را فراموش نکنم . و از دوستان طلب کمک دارم تا مرا در راستای نوشته هایم کمک کند و نقد کنند . در تمام وبلاگ ها و قتی در بخش نظرات برویم می بینم که نوشته بسیار عالی هست بسیار عالی هست اگر کسی غلط هم بنویسد میگن عالی هست اما من صادقانه نقد کنند و از نقد نمی ترسم کوشش می کنم تا جرئت پذیرش نقد ها را داشته باشم . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:18 توسط تواب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
گرنمیتوانی بالا بروی
سیب باش تا افتادنت اندیشه ای را بالا ببرد |
| پیوندهای روزانه |
|
روزنامه 8 صبح آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|